اینترنت-ادامه فصل نهم
جنیفر وحشت زده از خواب پرید و به اطرافش نگاه کرد نور کمرنگی از پنجره به داخل اتاق میتابید ساعتش را از روی میز کنار تختش برداشت و به آن نگاه کرد ساعت 5:30 صبح را نشان میداد نمیدانست چه کار کند اما تمام اتفاقات خواب برایش کاملا واقعی جلوه میکرد احساس ترس وجودش را فرا گرفت تلفن را برداشت و شماره موبایل آلکس را گرفت بعد از مدتی صدای گرفته آلکس را شنید اما به او مهلت حرف زدن نداد و تنها از او خواست که به خانه آن ها بیاید
***
- اه...مسخره بازی در نیار با توام
- آخه منو این موقع از خواب بیدار کردی کشوندی اینجا...
جنیفر با عصبانیت بلند شد و گفت:
- باشه...خودم تنهایی میرم
- خب چرا لجبازی میکنی؟بذار دیوید و جین هم بیدار بشن بعد
- دیوید نباید بفهمه
- چرا؟
- برای اینکه سدی دوست دخترش بوده
- جدی میگی؟
- آره دیگه...
جنیفر که کم کم صدایش رو به بلندی میرفت گفت:
- آلکس...
- بله؟
- نخواب گوش بده
- نمیتونم...
جنیفر با التماس گفت:
- آلکس اگه منو دوست داری
- معلومه که دوست دارم
- خب پس بیا بریم
- خیلی خب بلند شو تا بریم
***
- سدی...
- نیستش دیگه بیا برگردیم
آلکس این را گفت و خمیازه بلندی کشید جنیفر با نفرت به آلکس نگاه کرد و رویش را برگرداند و بعد چیز عجیبی دید ویروس های بسیار زیادی روی زمین بودند اما شکل همه شان تغییر کرده بود بیشتر شکل انسان ها را پیدا کرده بودند جنیفر به سرعت آن ها را دنبال کرد و به اتاقی رسید که در آن ویروسی بزرگتر از همه ویروس ها نشسته بود و به بقیه دستور میداد آلکی با تعجب گفت:
- اونا عقل و هوش دارن؟
- نمیدونم
صدایی از پشت سرشان به گوش رسید جنیفر برگشت سدی هراسان به سمت آن ها آمد و گفت:
- جنیفر بیا...
و دست او را کشید جنیفر و آلکس دوان دوان به دنبال سدی رفتند سدی در اتاقی را باز کرد و به داخل آن رفت و بعد کاغذی را همراه خودش آورد و با ترس به جنیفر نشان داد جنیفر آن را گرفت و شروع به خواندن کرد دستور العمل ساخت ویروسی بود که دیوید نوشته بود پایین صفحه مهر قرمز رنگی بود که روی آن نوشته بود باطل جنیفر گفت:
- این چه معنی میده؟
- دستور العمل همه ویروس ها باید از یه جایی که نمیدونم کجاست تایید بگیره اگه نتونه بگیره و باطل بشه بعضی از قوانینش نقض میشه و خلاف عمل میکنه
- یعنی الان ویروسا تو دنیای واقعی هم زنده میمونن؟
سدی با ترس گفت:
- آره...
جنیفر برگشت و به آلکس نگاه کرد آلکس با تعجب به جنیفر خیره شده بود...
پایان فصل نهم