تبلیغات
داستانی عجیب





حوصله ندارم! [Jennifer , ]

دیگه حوصله اینجا رو ندارم نمیدونم چرا ولی چرا خودم رو به خاطر داستانی که هیچ کس نمیخونش خسته کنم؟ از این به بعد وبلاگ جدید من اینه:http://screaming-whisper.mihanblog.com البته هفته آینده این جا رو هم آپدیت میکنم! بای بای همگی,

ویروسی شده توسط مانیا در جمعه 17 تیر 1384 و ساعت 02:07 ق.ظ


لینک ثابت || آنتی ویروس ها [--]

فصل یازدهم [Jennifer , ]

سلام به همه... میدونم خیلی وقته که وبلاگم رو به روز نکردم اما میهن بلاگ مشکل داشت نمیتونستم وارد سیستمم بشم حالا هم بدون هیچ حرفه دیگه ای فصل یازدهم رو بخونید راستی میخواستم که نظر خواهی رو بردارم اما گفتم شاید هنوز... @};- ByeBye =-,=-,=-,=-,=-,=-, اینترنت-فصل یازدهم خوش خیالی! جنیفر از خواب بیدار شد و به دور و برش نگاه کرد جین هنوز خواب بود جنیفر به سرعت از روی تختش پایین پرید و به کنار پنجره رفت و داخل حیاط را نگاه کرد دیوید را از پشت سر دید که جلوی در ایستاده بود و سایه ی کسی دیگر را هم میدید اما دیوید جلوی آن ایستاده بود و جنیفر نمیتوانست تشخیص بدهد که آن نفر کیست!ناگهان دیوید کنار رفت و جنیفر توانست کسی را که بیرون ایستاده بود جنیفر فقط موهای بلند یک دختر را دید احساس میکرد که دیوید در حال فریاد زدن است پنجره را باز کرد و گوش داد صدای دیوید می آمد: - خودتم خوب میدونی که اصلا نمیشه... جنیفر نمیدانست منظور دیوید چیست فقط این را میدانست که داد و فریاد های او از روی عصبانیت نیست با تعجب شانه هایش را بالا انداخت که احساس کرد یک بالش محکم توی سرش خورده جنیفر برگشت و جین را دید که داشت به او میخندید با عصبانیت گفت: - مسخره حالا چه وقته این کاراست؟ - پس کی وقت این کاراست؟ - نمیدونم ولی مطمئنم حالا نیست - نمیشد تو یه خورده دیگه بخوابی؟ - چرا؟ - نمیشه گفت - چیزی شده؟ - نه...ولی ببخشید که مجبورم در رو روی تو قفل کنم! جین این را گفت و به سرعت بیرون رفت و در را هم از آن طرف قفل کرد جنیفر به سرعت به سمت در دوید و با فریاد گفت: - چرا همچین میکنی؟ - ببخشید مجبور شدم - چرا؟مگه قرار نبود امروز بری اینترنت؟ - وقت زیاده - شوخی نکن...اما وقت زیاد نداریم توی 10 روز نمیتونیم همه ویروس ها رو از بین ببریم...میفهمی؟ اما صدای جین نیامد جنیفر بلند شد و از زیر در بیرون را نگاه کرد جین رفته بود جنیفر عصبانی شد و فریاد زد: - جین این چه وقته شوخیه؟ *** جنیفر دیگر خسته شده بود نزدیک به یک ساعت بود که توی اتاق خودش حبس شده بود دیوید و آن دختر هم رفته بودند به ساعتش نگاه کرد ساعت تقریبا 12 بود به شدت احساس گرسنه گی میکرد که صدای جین آمد: - جنیفر فقط در رو باز میکنم غذا رو بگیر حق نداری بیای بیرون - اه...اعصابم رو خورد کردی در رو باز کن ببینم - اول قول بده نمیای بیرون - من از این قولا نمیتونم بدم - پس گرسنه بمون جنیفر با کله شقی گفت: - باشه اما چند لحظه بعد از کارش پشیمان شد اما دیگر نمیشد کاری کرد با نا امیدی روی تختش دراز کشید و چند لحظه بعد به خواب فرو رفت... *** جنیفر چشم هایش را باز کرد جین بالای سرش ایستاده بود جنیفر با دیدن جین تعجب کرد جین لباس رسمی پوشیده بود موهایش را هم جمع کرده بود و آنقدر آرایش کرده بود که جنیفر احساس میکرد چند سانتی متر به پوست جین اضافه شده است جنیفر با تعجب بلند شد و گفت: - جایی قراره بری؟ - جایی قراره بری نه جایی قراره بریم - کجا؟ - حالا میفهمی! - چی چی رو میفهمی؟بگو ببینم کجا میخوایم بریم... - تو بلند شو لباسات رو بپوش تا بریم جین این را گفت و بعد از کمد جنیفر یک پیراهن بلند آورد و گفت: - بیا بپوش جنیفر با حالتی عجیب به لباس نگاه کرد و گفت: - امکان نداره - چرا؟ - چون خوشم ازش نمیاد... - ولی باید بپوشی - من نمیتونم از این لباسا بپوشم...لااقل بلوز و شلوارم رو بده که تازه خریدم جین زیر لب شروع کرد به غر غر کردن و بعد لباس جدید جنیفر در از کمد بیرون آورد و گفت: - بیا تا پنج دقیقه دیگه باید پایین باشی...اون موهای ژولیده ات رو هم درست کن و از اتاق بیرون رفت و جنیفر متعجب از کار های جین لباس هایش را پوشید و موهایش را هم درست کرد و آرایش خیلی کمی هم کرد و بعد به سرعت از پله ها پایین رفت آخرین پله بود که چشم هایش را کسی از پشت بست جنیفر جیغ زد و گفت: - جین تویی؟ اما صدای آلکس آمد: - نه - ااا آلکس ولم کن چی کار میکنی؟ اما آلکس جنیفر را روی دست هایش بلند کرد و شروع کرد به دویدن جنیفر مدام جیغ میزد و میگفت: - چی کار میکنی؟دیوونه کمی بعد احساس کرد که در داخل ماشین هستند صدای جین و دیوید و تام را میشنید اما هر کاری میکرد آن ها جوابش را نمیدادند جنیفر پس از مدتی با فریاد زد: - آلکس خواهش میکنم دستام رو ول کن دردم میگیره اما آلکس به او اعتنایی نکرد و بعد از چند لحظه ماشین ایستاد آلکس جنیفر را از ماشین پیاده کرد و گفت: - فقط چند لحظه باید صبر کنی تا چمشات رو باز کنم باشه؟ - خیلی خب چند لحظه بعد آلکس چشم های جنیفر را باز کرد داخل یک کافی شاپ بودند و تمام دوستان مدرسه اش و جین و دیوید و تام آن جا روی صندلی نشسته بودند جنیفر با تعجب به آن ها نگاه کرد که ناگهان دیوید بلند شد و همه با عجله بلند شدند و با هم فریاد زدند: - تولدت مبارک جنیفر باورش نمیشد همه شروع کردند به دست زدن جنیفر گفت: - امروز چندمه؟ دیوید جلو آمد و گفت: - خب معلومه 14 جولای...تولدت مبارک خواهر جونم جین نیز جلو آمد و گفت: - تولدت مبارک!! آلکس از پشت سرش جلو آمد و با خنده گفت: - تولدت مبارک!! جنیفر خندید و گفت: - مرسی جین با اخم گفت: - به اون میگی مرسی اونوقت به ما نه؟ دیوید دست جین را کشید و گفت: - اون قضیه اش فرق میکنه جین و دیوید بین بقیه بچه ها که داشتند میرقصیدند نا پدید شدند آلکس خم شد و جنیفر را بوسید و گفت: - هدیه هات اونجان حالا بیا یه خورده برقصیم جنیفر خنید و گفت: - باشه جنیفر و آلکس هم بین بقیه رفتند و شروع به رقصیدن کردند بعد از یک ساعت دیوید که صورتش سرخ شده بود به سمت ان ها امد و گفت: - حالا نوبت کادو هاست جنیفر اخم کرد و به دیوید نگاه کرد و گفت: - چی خوردی؟ دیوید با شیطنت خندید و گفت: - از همونایی که بقیه میخورن - واقعا که اما دیوید به او محل نگذاشت رو رفت روی میز و با صدای بلند فریاد زد: - حالا نوبت باز کردن کادو هاست همه دور میز جمع شدند و دیوید یکی یکی هدیه ها را باز میکرد و جنیفر یکی یکی از کسانی که هدیه ها را آورده بودند تشکر میکرد آخرین هدیه از دوستان مدرسه اش هدیه ی جیمی پسر شرور کلاس بود جنیفر تعجب کرد که جیمی چطور برای تولد او آمده است اما با دیدن هدیه او که یک برنامه کامپیوتری بود مجبور شد که از او تشکر کند بعد از این که هدیه ها باز شد دیوید دوباره فریاد زد و گفت: - حالا هدیه ما یعنی من جین تام و آلکس به جنیفر دو تا چیزه که اولیش... جنیفر که خیلی خوشحال بود گفت: - چیه؟ دیوید به پشت سرش اشاره کرد و گفت: - زود باش بیا دری که پشت سر دیوید بود باز شد و سدی سلینا کیت بیرون آمد نفس جنیفر در سینه حبس شد و به سمت سدی دیوید و با تعجب گفت: - تو توی دنیای واقعی؟ دیوید دوباره فریاد زد: - و هدیه دوم ما...جنیفر ما همه ویروس ها رو از بین بردیم و سدی رو تونستیم به دنیای واقعی برگردونیم جنیفر از روی خوشحالی جیغ بلندی زد پرید توی بغل آلکس دیوید با همان فریاد گفت: - حالا خودت رو کنترل کن و بعد رو بقیه کرد و گفت: - امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه هر چی هم میخواین روی اون یکی میز هست...حالا کی با یه مسابقه رقص موافقه؟ و از روی میز پایین پرید و به سمت جایگاه رقص رفت همه هم به دنبالش رفتند جنیفر و آلکس هم میخواستند پیش آن ها بروند که جیمی جنیفر را صدا کرد و گفت: - تولدت مبارک باشه از اون سی دی خوب مواظبت کن و بعد چشمکی زد و در کافی شاپ بیرون رفت جنیفر و آلکس با تعجب به او نگاه کردند... پایان فصل یازدهم,

ویروسی شده توسط مانیا در چهارشنبه 7 اردیبهشت 1384 و ساعت 05:04 ق.ظ


لینک ثابت || آنتی ویروس ها [--]

فصل دهم [Jennifer , ]

سلام به همه دوستان عزیز اول از همه سال نو مبارک امیدوارم همه سال خوبی داشته باشین سرم به شدت شلوغه باید به وبلاگ سیندرلا و ابرک سر بزنم وبلاگ پریا خانم هم فردا آپ میشه از طرفی دیگه به یاس فلسفی(به قول یکی از دوستام)رسیدم حوصله هیچ کاری هم ندارم اصلا چرا این حرف را میگم تا خسته بشید میخواستم فصل 10 و 11 رو با هم آپ کنم نشد چون پاراگراف آخر فصل 11 رو هنوز ترجمه نکردم ولی حالا فصل 10 رو آپ میکنم فعلا خداحافظ همه ===== اینترنت-فصل دهم:امید - دیوید...دیوید...بیدار شو - خیلی خب دیوید چشم هایش را باز کرد و جیغ کوتاهی کشید و بعد گفت: - من کجام؟ جنیفر گفت: - مثل دخترا جیغ نزن الان تو اینترنتیم - میدونم دیوید این را گفت و سرش را پایین انداخت سدی صورتش که صورتش سرخ شده بود گفت: - من میرم تا راحت باشین و به سرعت از آن ها دور شد آلکس برگشت و به او نگاه کرد و بعد رو به جنیفر کرد و گفت: - داشت گریه... که سقلمه ای که جنیفر به او زد او را از ادامه حرفش باز داشت جنیفر به دیوید نگاه کرد و گفت: - بیخود ادای بچه های پشیمون رو به خودت نگیر...فعلا بحث ما سر سدی نیست - پس برای چی منو اینجا اوردین؟ جین گفت: - برای اینکه ویروس های شما یه دردسر درست کردن دیوید برگشت و با تعجب به جین نگاه کرد و گفت: - تو هم اینجایی؟ جنیفر که عصبانی شده بود گفت: - دیوید...ویروس ها توی دنیای واقعی هم زنده میمونن - کی گفته؟ - سدی - اون از کجا میدونه؟ آلکس گفت: - برای این که اون اینجا زندگی میکنه حتما از ما چیزای بیشتری میدونه دیوید که مثلا به فکر فرو رفته بود گفت: - این مشکل چه ربطی به من داره؟ جنیفر با عصابنیت پشتش را به دیوید کرد و رفت آلکس و جین هم پشت سرش رفتند بعد از چند لحظه صدای فریاد دیوید به گوش رسید: - منو با رختخواب و لباس خواب اوردین اینجا اونوقت ولم میکنین میرین؟ *** - کی تموم میشه؟ تام متفکرانه به کامپیوتر خیره شده بود و بعد برگشت و گفت: - چی؟ جنیفر تکرار کرد: - کی تموم میشه؟ - نمیدونم یه خورده دیگه صبر کن جین خمیازه ای کشید و گفت: - از 3 ساعت پیش تا حالا داری همین رو میگی جنیفر کنار تام روی صندلی نشست و به صفحه مانیتور خیره شد و به نقطه های ریز روی صفحه نگاه کرد و بعد گفت: - لااقل چراغ رو روشن میذاشتی اینطوری که کور میشی - نه بذار بخوابن - خب بیدارشون میکنیم برن تو اتاق دیوید تام لبخندی زد و گفت: - نه عادت دارم جنیفر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: - هر جور راحتی حدود یک ساعت بعد جنیفر هم کم کم احساس میکرد که چشمهایش را نمیتواند باز نگه دارد که با فریاد تام خواب از سرش پرید چراغ اتاق روشن شد جین دیوید و آلکس به سختی چشم هایشان را باز کردند و دیوید با صدایی گرفته گفت: - چی شد؟ تام که داشت میخندید گفت: - موفق شدم آلکس نگاهی به تام کرد و گفت: - حالا چی کار کردی؟ - یه ویروس قوی تر از ویروس دیوید نوشتم که باعث نابودی تیناتوکارا میشه جنیفر با وحشت به تام نگاه کرد و گفت: - ما میخواستیم که از دست اون ویروس نجات پیدا کنیم تو ما رو گیراین یکی انداختی؟ - نه جنیفر اشتباه نکن این ویروس تا ده روز هیچ خطری برای اینترنت نداره... آلکس وسط حرف تام پرید وگفت: - اونوقت بعد از ده روز چی میشه؟ تام گفت: - آلکس دوست عزیز و گرامی صبر داشته باش ما توی این ده روز باید بریم و ویروس ها رو به دنیای واقعی منتقل کنیم جین گفت: - اگه ویروس تو توی اونجایی که باید تائید بگیرن تائید نشد و ویروس های تو هم توی دنیای واقعی زنده مودن چی؟ - همچین چیزی امکان نداره من مطمئنم جنیفر گفت: - خب درسته که تو اینهمه مطمئنی ولی هنوز هم باید امتحانش کنیم - مشکل اینجاشم حل کردم یکی از ویروس ها الان توی اینترنته و یه جای مشخص هم هست فقط یکی باید لطف کنه بره بیارش - یه لحظه صبر کن...گفتی توی یه جای مشخصه یعنی چی؟ - خب جنیفر جان این رو دیگه نمیگم تخصص دکتر تام براون در اینه که اسرارش رو فاش نکنه آلکس گفت: - نه بابا...تو کی دکتر شدی؟ دیوید گفت: - بگو دیگه ما هم بدونیم تام گفت: - خب این ویروس من دو تا ویژگی خوب داره 1-فقط به دستورات من عمل میکنه 2-هیچ دستوری رو نقض نمیکنه البته من فقط تا ده روز این رو تضمین میکنم دیوید با تعجب به تام نگاه کرد و گفت: -اووووووووووووووووووووو...من فکر میکردم خودم خدای اینترنتم نگو یه نفر دیگه هم بود تام شروع به خندیدن کرد و ناگهان جین گفت: - من برم؟ همه با هم گفتند: - کجا؟ - برم ویروس رو بیارم تام گفت: - الان که خیلی دیره ولی فردا برو بیارش جنیفر گفت: - از این ویروسه چند تا هست؟ - دقیقا صد تا هر کدومش میتونه 20 تا از ویروس های دیوید رو بخوره جنیفر گفت: - خب فردا راجع به بقیه اش حرف میزنیم حالا همه پسرا بیرون میخوام بخوابم چند لحظه بعد جنیفر چراغ خواب روی عسلی تختش را خاموش کرد و از جین پرسید: - یعنی موفق میشیم؟ - نمیدونم... پایان فصل 10,

ویروسی شده توسط مانیا در پنجشنبه 18 فروردین 1384 و ساعت 09:04 ق.ظ


لینک ثابت || آنتی ویروس ها [--]

ادامه فصل نهم [Jennifer , ]

اینترنت-ادامه فصل نهم

جنیفر وحشت زده از خواب پرید و به اطرافش نگاه کرد نور کمرنگی از پنجره به داخل اتاق میتابید ساعتش را از روی میز کنار تختش برداشت و به آن نگاه کرد ساعت 5:30 صبح را نشان میداد نمیدانست چه کار کند اما تمام اتفاقات خواب برایش کاملا واقعی جلوه میکرد احساس ترس وجودش را فرا گرفت تلفن را برداشت و شماره موبایل آلکس را گرفت بعد از مدتی صدای گرفته آلکس را شنید اما به او مهلت حرف زدن نداد و تنها از او خواست که به خانه آن ها بیاید

***

- اه...مسخره بازی در نیار با توام

- آخه منو این موقع از خواب بیدار کردی کشوندی اینجا...

جنیفر با عصبانیت بلند شد و گفت:

- باشه...خودم تنهایی میرم

- خب چرا لجبازی میکنی؟بذار دیوید و جین هم بیدار بشن بعد

- دیوید نباید بفهمه

- چرا؟

- برای اینکه سدی دوست دخترش بوده

- جدی میگی؟

- آره دیگه...

جنیفر که کم کم صدایش رو به بلندی میرفت گفت:

- آلکس...

- بله؟

- نخواب گوش بده

- نمیتونم...

جنیفر با التماس گفت:

- آلکس اگه منو دوست داری

- معلومه که دوست دارم

- خب پس بیا بریم

- خیلی خب بلند شو تا بریم

***

- سدی...

- نیستش دیگه بیا برگردیم

آلکس این را گفت و خمیازه بلندی کشید جنیفر با نفرت به آلکس نگاه کرد و رویش را برگرداند و بعد چیز عجیبی دید ویروس های بسیار زیادی روی زمین بودند اما شکل همه شان تغییر کرده بود بیشتر شکل انسان ها را پیدا کرده بودند جنیفر به سرعت آن ها را دنبال کرد و به اتاقی رسید که در آن ویروسی بزرگتر از همه ویروس ها نشسته بود و به بقیه دستور میداد آلکی با تعجب گفت:

- اونا عقل و هوش دارن؟

- نمیدونم

صدایی از پشت سرشان به گوش رسید جنیفر برگشت سدی هراسان به سمت آن ها آمد و گفت:

- جنیفر بیا...

و دست او را کشید جنیفر و آلکس دوان دوان به دنبال سدی رفتند سدی در اتاقی را باز کرد و به داخل آن رفت و بعد کاغذی را همراه خودش آورد و با ترس به جنیفر نشان داد جنیفر آن را گرفت و شروع به خواندن کرد دستور العمل ساخت ویروسی بود که دیوید نوشته بود پایین صفحه مهر قرمز رنگی بود که روی آن نوشته بود باطل جنیفر گفت:

- این چه معنی میده؟

- دستور العمل همه ویروس ها باید از یه جایی که نمیدونم کجاست تایید بگیره اگه نتونه بگیره و باطل بشه بعضی از قوانینش نقض میشه و خلاف عمل میکنه

- یعنی الان ویروسا تو دنیای واقعی هم زنده میمونن؟

سدی با ترس گفت:

- آره...

جنیفر برگشت و به آلکس نگاه کرد آلکس با تعجب به جنیفر خیره شده بود...

پایان فصل نهم



ویروسی شده توسط مانیا در شنبه 22 اسفند 1383 و ساعت 03:03 ق.ظ


لینک ثابت || آنتی ویروس ها [--]

هیچی [Jennifer , ]

<:P:>خب اول از همه سلام(مخصوصا این سه تا دوست چل) <:P:>نمیدونم مشکل میهن بلاگ چیه که نوشته ها پشت سر هم میاد <:P:>از یکی از دوستام که پرسیدم گفت شاید مال این باشه که با فایر فاکس نوشتت رو پست میکنی <:P:>حالا با اکسپلورر اومدم ببینم درست میشه یا نه <:P:>یه مسئله دیگه هم که هست اینه که وبلاگ دوستام رو باید تو قسمت لینکستان بذارم اما نمیدونم چرا ارور میده پس فعلا باید تو لینکدونی بمونن <:P:>سر یه قضیه ایی به شدت شاد و شنگولم به همین علت فردا بقیه فصل نهم رو آپ میکنم <:P:>مرسی از همه دوستام فعلا خداحافظ همگی

<:P:>



ویروسی شده توسط مانیا در جمعه 21 اسفند 1383 و ساعت 02:03 ق.ظ


لینک ثابت || آنتی ویروس ها [--]

پارازیت [Jennifer , ]

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟/ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟/ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟/ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟/ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟/ وه که با این عمر های کوته بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟/ شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟/ ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟/ آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟/ در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟/ ,

ویروسی شده توسط مانیا در چهارشنبه 19 اسفند 1383 و ساعت 06:03 ق.ظ


لینک ثابت || آنتی ویروس ها [--]

هیچی [عمومی , ]

سلام به همه دوستان همون طور که میبینید وبلاگ از بلاگ فا به اینجا منتقل شد امیدوارم اینجا دیگه کامنت هاش زیاد باشه... حالا اینم نصفه فصل نهم که بقیه اش برای بعد عید که سرم خلوت بشه... قربان همه مانیا خانوم گل گلاب عرق بیدمشک(عجب!!!!!!!!!!!) === فصل نهم نقض قوانین جنیفر جیغ كشان به طبقه پایین رفت و با فریاد دیوید را صدا کرد اما دیوید بیدار نشد بالش زیر سر دیوید را کشید و محکم روی صورتش کوبید دیوید با فریادی از خواب بیدار شد و به طرف جنیفر آمد اما جنیفر به سرعت گفت: - ویروسا ناپدید شدن دیوید در کمال خونسردی گفت: - خب شدن که شدن چرا مثل جنگلی ها بیدارم میکنی؟ - ای خدا چرا این دیوید یه ذره عقل نداره؟ - خودت عقل نداری - خب اون عقلی رو که میگی داری به کار بنداز ویروس ها وقتی ناپدید میشن که یا نفر برشون داره یا خودشون حرکت کنن - شاید یه نفر برشون داشته - کی؟ - نمیدونم شاید مامان - دیوید داری اعصابم رو خرد میکنی مامان و بابا که صبح رفتن مسافرت - خب شاید مامان دیشب برش داشته جنیفر با نا امیدی به دیوید نگاه کرد و در حالی که سعی میکرد فریاد نزد گفت: - من همین 2 ساعت پیش اونا رو گذاشتم تو اتاقم بعد از اونم کسی نرفته تو اتاق - شاید یه نفر اومده اونا رو دزدیده جنیفر فریادی کشید و به طرف دیوید حمله کرد دیوید موهای جنیفر را گرفت و گفت: - جلو نیا جنیفر دستش را جلو برد و با ناخن های بلندش سه خط عمیق روی صورت دیوید کشید دیوید فریاد بلندی کشید و موهای جنیفر را ول کرد و هر دو مانند سربازان زخمی روی زمین افتادند جین بیدار شده بود و داشت با تعجب به آن ها نگاه میکرد... *** جین در حالی که داشت آخرین باند را روی زخم دیوید میگذاشت گفت: - برادر و خواهری مثل شما ندیدم جنیفر گفت: - تو هم اگه یه برادر خنگ مثل دیوید داشتی دیده بودی دیوید گفت: - تو هم اگه خواهر وحشی مثل جنیفر داشتی دیده بودی - ادای منو در نیار جین گفت: - بسه به خدا از دست شما دو تا دیوونه شدم دیوید تو هم دست از خنگی بردار جنیفر راست میگه اگه اونا اینجا هم بتونن کاری کنن بیچاره میشیم - آخه من توی دستور العملش نوشتم که بیرون از محیط اینترنت زنده نمونه جنیفر گفت: - شاید اونا... - شاید اونا چی؟ جنیفر به فکر فرو رفت و بعد با صدای بلند گفت: - سدی دیوید با تعجب به او نگاه کرد و گفت: - سدی چی؟ - تو جدیدا با سدی دعوات نشده؟ - چرا...بهش گفتم دیگه نمیخوام رابطه ای باهاش داشته باشم چون اصلا وجود نداره - آخه چرا؟ - اون با احساسات من بازی کرد - اه دیوید... جین گفت: - حالا این چه ربطی به سدی داره؟ - نمیدونم تا مطمئن نشم نمیگم *** - خواهش میکنم بیا بیرون - نمیتونم جنیفر - چرا؟ - خودت در و باز کن بیا تو جنیفر در را باز کرد و وارد اتاقی که بیشتر شبیه پشت بام بود شد اتاق دیوار نداشت اما سقف داشت سدی لبه ی آن ایستاده بود و داشت به پایین نگاه میکرد جنیفر با تعجب به او نگاه کرد و گفت: - چی کار داری میکنی؟ - ببین چقدر شجاعم...میخوام خودم رو بکشم جنیفر به فکر فرو رفت و بعد به آرامی گفت: - کاری که تو میخوای بکنی شجاعت نیست حماقته - حماقت؟اما دیگه زندگی برای من معنا نداره جنیفر که از این جور لحظات واقعا متنفر بود گفت: - چرا؟ - چی چرا؟ - که خودت رو میخوای بکشی - دیوید به من خیانت کرد جنیفر به سمت سدی رفت او را پایین کشید و گفت: - دیگه بسه...چرا اینکارو کردی؟ سدی گریه کنان گفت: - دیوید حقشه که بمیره - خواهش میکنم بسه...یعنی دیوید اینقدر برای تو ارزش داره؟که خودت رو بکشی؟ - آره... جنیفر قهقهه زنان از کنار سدی دور شد و ناگهان احساس کرد که سطلی از آب یخ رویش خالی شد.........,

ویروسی شده توسط مانیا در دوشنبه 17 اسفند 1383 و ساعت 11:03 ق.ظ


لینک ثابت || آنتی ویروس ها [--]



ویروس های قبلی...

حوصله ندارم!

فصل یازدهم

فصل دهم

ادامه فصل نهم

هیچی

پارازیت

هیچی


صفحات وبلاگ...

 

درباره وبلاگ

 خانه
ایمیل
[yahoo]

نویسنده

مانیا(7)

ویروسی ها

عمومی(1)
Jennifer(6)

آرشیو

  تیر 1384 (1)
  اردیبهشت 1384 (1)
  فروردین 1384 (1)
  اسفند 1383 (4)


لینکستان

دانلود اهنگ

جادوگران

دختری در برج

شب هفتم

پرواز امیر

تاریخ و هری پاتر

شكلات فندقی

عسل

دختره دبیرستانی

شاهزاده دورگه

ابرک قله نشین

وبلاگ خودم(قبلی)


لینکدونی

آرشیو لینكدونی


جستجو



خبرنامه


آمار وبلاگ

بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل ویروسی شده ها :
كل آنتی ویروس ها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -


 با تشکر از...

طراح قالب

All Powered By :
MihanBlog.com





MANIA-INTERNET.Mihanblog.com



این یه داستان خیلی خیلی عجیبه

*
*
*
*
*
*
*